خلق در روانشناسی
محسن بلنج

خلق در روانشناسی

احسان رفیعی 1399/01/19 36

اگر چه بسیاری از ما بر این باور هستیم که مفهوم خلق را درک می‌کنیم، اما هنوز تعریف شفاف و مشخصی از خلق که مورد توافق همگان باشد، وجود ندارد.

البته باید بر این نکته هم تأکید کنیم که نبودن یک تعریف مشخص، به معنای ناآشنا بودن با یک پدیده یا ویژگی نیست. چنان‌که مفهوم خلق و خو، بسیار ریشه‌دار و قدیمی است.

چهار مزاج بلغم و صفرا و سودا و دم که در طبابت سنتی وجود داشته‌اند، از جمله نخستین ابزارهای تقسیم بندی خلق بودند و اطباء قدیم، معتقد بودند که غذای هر کسی باید با مزاج او سازگار باشد تا در وضعیت تعادل و سلامت قرار بگیرد.
مستقل از تعریف‌های علمی، ساده‌ترین کاربردی که برای مفهوم خُلق قابل به ذهن می‌رسد، چیزی شبیه حال‌و‌هواست.

وقتی می‌گوییم مدیر من، امروز روی مود نیست، یا خلق خوشی ندارد، یا این‌که می‌گوییم او امروز سرحال است و بهتر است همین امروز نامه‌ی تقاضای وام را تحویلش بدهم، می‌توان گفت مفهومِ خُلق را در ذهن داریم.

 

مفهوم خُلق در برابر مفاهیم احساس و هیجان

شاید بهترین شیوه برای تعریف کردن خلق، اشاره به تفاوت آن با سایر مفاهیمی است که آن‌ها را بهتر می‌شناسیم.

به همین علت، در اینجا به دو مورد از تفاوت‌های خُلق با مفاهیمی مانند احساس و هیجان اشاره می‌کنیم.

خُلق را می‌توان برآیند احساسات و هیجانات در نظر گرفت.

هر انسانی در هر لحظه، ممکن است انواع احساسات و هیجانات را به صورت همزمان تجربه کند؛ اما این تنوع در مورد خلق وجود ندارد: خلق، نامی است که بر روی برآیند احساسات و هیجانات گذاشته می‌شود.

خُلق، معمولاً فراگیرتر از هیجانات و احساسات است.

هیجانات، معمولاً یک مرکز، محور و نقطه‌ی هدف مشخص دارند.

اما خُلق، عموماً چنین نیست و عمومی‌تر و فراگیرتر است.

به این دو جمله توجه کنید:

احساس نفرت در او برانگیخته شده است.
هیجان عشق، او را به این رفتار وادار کرده است.
پس از شنیدن این جمله‌ها، احتمالاً می‌پرسیم: نفرت از چه کسی؟ عشق نسبت به چه کسی؟

اما وقتی می‌گوییم امروز Down است و سرحال نیست، نمی‌توانیم الزاماً دلیل مشخص و محور معینی را برای این حال، بیان کنیم.

اگر کسی به شما گفت الان غمگین هستم، می‌توانید دلیلش را بپرسید. اما وقتی کسی، ساعت‌ها و حتی روزهاست که سرحال نیست، ممکن است حتی خودش هم، دلیل مشخصی برای آن نداند (یا لااقل، “یک”دلیل مشخص برای آن نداشته باشد).

دوام خُلق از لحاظ زمانی، بیشتر از احساسات و هیجانات است.

احساسات و هیجانات، عموماً دوام کوتاهی دارند.

به خاطر همین، معمولاً به تصمیم‌هایی که می‌گیریم و به سرعت از آنها پشیمان می‌شویم، تصمیم‌های هیجانی می‌گوییم:

خشم برانگیخته می‌شود و فرو می‌نشیند.
شادی، می‌آید و می‌رود.
غم، با مرور زمان کمرنگ می‌شود و غبار دقیقه‌ها و ساعت‌ها و روزها، بر روی آن می‌نشیند.
اما خُلق، ممکن است مدت طولانی‌تری در مغز و ذهن ما باقی بماند.

فردی ممکن است، روزها و هفته‌ها و حتی ماه‌ها، افسرده باشد. فرد دیگری ممکن است شیدایی را برای مدتی طولانی تجربه کند و معمولاً‌ دیگران هم، از ماندگاری طولانی خلق‌های وجود ما، تعجب نمی‌کنند.

کتاب Handbook of Psychology از جمله مراجع معتبر در زمینه‌ی روانشناسی است که با ویرایش واینر منتشر شده است.

دیوید واتسون، در مقاله‌ای در این مجموعه اشاره می‌کند که از دهه‌ی هشتاد میلادی، مفهوم Mood و خلق، به شکل گسترده‌ای رایج شده و هنوز هم، تحقیقات و مطالعات زیادی، به این مفهوم ارجاع می‌دهند.

حتی بسیاری از مقاله‌ها از Mood به عنوان یک کلمه‌ی کلیدی استفاده می‌کنند؛ اما با این وجود، تعریف کاملاً شفافی از آن وجود ندارد.

واتسون هم می‌کوشد تا با استفاده از مفهوم هیجان، که ساده‌تر و شفاف‌تر از خلق است، معنا و مفهوم خلق را برای ما توضیح دهد:

هیجانات معمولاً چهار جنبه‌ی مختلف دارند:

 آنها روی ذهن و ادراک ما از جهان اطراف تاثیر می‌گذارند.
اثرات فیزیولوژیک دارند.
معمولاً به شکلهای مختلف از جمله علائم چهره، بروز می‌کنند و مشاهده می‌شوند.
موجب بروز رفتارهای مختلف در ما می‌شوند.
همه‌ی این موارد را در مورد خلق هم می‌توان مطرح کرد، اما لااقل عمده‌ی روانشناسان، وقتی از خلق حرف می‌زنند و آن را بررسی می‌کنند، بیش از هر چیز به جنبه‌ی اول توجه دارند.

به همین علت، مهم‌ترین معیار روانشناسان برای ارزیابی خلق هر کس، تصویری است که خود او از وضعیت خودش در ذهن دارد.

کسی که می‌گوید سرحال نیستم، حتی اگر ظاهراً نشانه‌های شادی و سرحالی را داشته باشد، از لحاظ خلق در وضعیت پایین (منفی یا Down) در نظر گرفته می‌شود (چون معیار نهایی، ادراک خود اوست و نه نشانه‌های ظاهری).

ضمن اینکه خلق و Mood، الزاماً‌ به احساسات و هیجانات مربوط نیستند.

تحقیقات متعددی هستند که خواب آلودگی و آرام بودن و دیوانگی را به عنوان نمونه‌هایی از خلق نام می‌برند؛ اما شاید نتوان این‌ها را به احساسات و هیجانات خاصی ربط داد.

با توجه به وجود نداشتن تعریف مشخص و واحد از خلق، طبیعتاً می‌توان حدس زد که دسته‌‌بندی خلق هم، چندان ساده نیست؛ یا حداقل همه بر روی آن توافق ندارند.

اما در حدی که ما در متمم و به طور خاص درس‌های هوش هیجانی لازم داریم، می‌توان خُلق را در یک محدود‌ی مثبت تا منفی تعریف کرد.

یا اینکه خلق را در هر لحظه در طیفی بین بالا و برانگیخته یا Elevated و  پایین و داون یا Low Mood قرار داد و نقطه‌ی میانی را هم، عادی یا نرمال نامید.